تبليغاتX
حدس شما چیه ؟


حدس شما چیه ؟

   پسرکی از مادرش پرسید :"مادر چرا گریه می کنی ؟"

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت :"نمی دانم عزیزم . نمی دانم ."

پسرک نزد پدرش رفت و گفت :"بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند ؟ او چه می خواهد ؟"

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود :" همه زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی !"

   پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود .

   یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند . از خدا پرسید :" خدایا ، چرا زنها این همه گریه می کنند ؟"

خدا جواب داد :" من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام ، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند ، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند . به دستهایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد . به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد . به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد . به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشته باشد ، از آن استفاده کند .

   زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد ، زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:40 توسط نگار| |

مردی که همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را خیلی دوست می داشت . دخترک به بیماری سخت مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد .

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند .

شبی پدر رویای عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک و در جاده طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود . مرد وفتی جلو تر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد ، از او پرسید :" دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟"

دخترک به پدرش گفت :" بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آنرا خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم ."

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پرید .

اشک هایش را پاک کرد ،انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:27 توسط نگار| |

 غضنفر ميره دزدي چيزي پيدا نمي كنه مشق بچه را خط ميزنه !rolling on the floor

غضنفر زنگ ميزنه به دوستش ، آهسته ميگه : من الان توي جلسه ام . بعدا باهات تماس ميگيرم !drooling

يه دوست خوب ميگفت: آدما مثل كتابن تا وقتي تموم نشدن جذابن.پس سعي كن خودتو جلوي ديگران ورق نزني تا زود تموم نشي.چون وقتي تموم بشي ميرن سراغ يكي ديگه

به ترکه میگن پسرت رکورد شکونده میگه : من که پولش رو نمیدم
at wits' end

قزوینیه بعد از نمازجماعت به بقیه میگه: بغل دستی: قبول باشه، جلویی: حال دادی، پشت سری: حالتو میگیرمbig grin

ترکه میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه، بهش میگن: چه احساسی داری؟ میگه: احساس می‌کنم تا کمر رفتم تو بهشتangel

به رشتی میگن روی هم رفته شما چند تا بچه دارید میگه: ما رو هم نرفته 4 تا بچه داریم

چهارتا مورچه می رن حموم بعد 2تا میان بیرون اگه گفتین اون 2تا چی میشن؟ می چسبن به صابون
thumbs up

رشتیه شب عروسیش بوده، رفیقش میبینه داره دم حجله قدم میزه. بهش میگه: بابا برو تو عروس خانم منتظره، چرا اینجا واستادی؟!رشتیه میگه: والله ما یه بفرما به باجناق زدیم، رفته تو هنوز درنیومدهhurry up!silly
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:32 توسط سروین| |


Design By : Night Skin